تبلیغات
attention - همه چیز درباره چارلی چاپلین

فردا سالروز تولد مردی است که برای بیش از یک قرن و شاید تمام دوره های آینده، جهان سینما را تحت تأثیر خود و آثارش قرار داد. هرچند چاپلین هنرمندی قدیمی است اما حتی نسل امروز هم درباره او اطلاعاتی به مراتب بیشتر از بسیاری از فیلم سازان مطرح حال حاضر جهان دارند و این تفاوت بزرگ چاپلین با دیگر هنرمندان است.

در آثار چاپلین، موقعیت های طنزآلود و کمیک نه از لودگی های لحظه ای ساخته می شدند و نه از گفتگوهای کمیک، چرا که در آن دوران به سبب صامت بودن سینما، اساسا امکان استفاده از دیالوگ های طنز فراهم نبود و این هنر چاپلین بود که با تکیه بر فیلمنامه و داستان، موفق به خلق موقعیت های طنزآلود می شد و جالب تر اینکه ضرباهنگ کمیک و طنز آلود در آثار چاپلین حتی لحظه ای از حرکت باز نمی ایستد و از ابتدا تا انتهای فیلم ادامه دارد.

نقش مهم و کلیدی ولگرد خوش قلب و ساده لوح چاپلین در تمام آثار او به روشنی پیداست اما همه بر این نکته تأکید دارند که اگر سیر محکم و منسجم داستان های مخلوق قلم چاپلین نبود، شخصیت ولگرد پس از گذشت سال های طولانی تکراری می شد و چیزی از آن در یادها باقی نمی ماند.

ولگرد چگونه خلق شد؟

چاپلین در مورد خلق شخصیت ولگرد می نویسد: « من هیچ ایده ای درباره چهره پردازی و لباسم نداشتم. لباس فیلم اولم را دوست نداشتم. در راه اتاق پرو لباس به این نتیجه رسیدم که شلوار بگی گشاد، کفش های بزرگ و کلاهی خاص بپوشم. می خواستم همه چیز با هم در تضاد باشد. کتی تنگ و کلاهی کوچک و کفشی بزرگ. نمی دانستم باید پیر به نظر بیایم یا جوان؟ اما وقتی یاد حرف کارگردان افتادم که می خواست کمی بزرگ تر از آنچه هستم به نظر برسم، یک سبیل هم اضافه کردم. نمی دانستم باید چه شخصیتی داشته باشم، اما زمانی که لباس ها را پوشیدم، خود لباس ها احساسی به من داد که شخصیت را دیدم. آغاز به شناختنش کردم و زمانی که به روی صحنه می رفتم، کاملا متولد شده بود. »

پس از گذشت چندین دهه و در مواردی نزدیک به یک قرن از نمایش آثار چاپلین، بسیاری از فیلم های بلند و کوتاه این هنرمند، بیان کننده دردها و مشکلاتی است که بشر از گذشته تا به امروز درگیر آن ها بوده است. اگر تمامی آثار چاپلین را زیر و رو کنیم، به زحمت می توان فیلمی را پیدا کرد که بیننده اش را بخنداند ولی برای لحظاتی او را به فکر فرو نبرد. از فیلم « پسر بچه » گرفته تا « دیکتاتور بزرگ» همه آثار این هنرمند بیان کننده دردهایی از اجتماع، در زمانه ای بوده اند که آن درد در اوج خود قرار داشته است. حرص و طمع و فقر در دوران رکود اقتصادی پس از جنگ جهانی اول، زندگی ماشینی و اختلاف طبقاتی و خطر بزرگ دیکتاتوری در میانه قرن بیستم، همه و همه مسائلی بودند که آثار چاپلین به آن ها پرداخته اند و از روشنفکران و محققان گرفته تا مردم کوچه و بازار را در تمام ادوار تاریخی به فکر فرو برده است و این یکی از بزرگ ترین تفاوت های سینمای او با بسیاری از کمدی سازان امروزی است. طنز تلخ چاپلین مردم را به اندیشیدن درباره دردهای جامعه پیش می برد و فکاهه کمدی سازان امروزی همانند مخدری، بینندگان خود را تنها برای ساعتی از اندیشیدن به مشکلات خود و جامعه رها می کند.

 

جملاتی خواندنی از چارلی چاپلین که کمتر شنیده اید

از چاپلین جملات زیادی نقل می شود که در بیشتر اوقات مربوط به او نیستند. اما آنچه در ادامه می خوانید برگردانی است از عین عبارات چاپلین که در پایگاه مجازی او منتشر شده است.

در نور غرورمان، همه ما پادشاهانی سرنگون شده هستیم.

زندگی می تواند فوق العاده باشد، اگر از آن نترسید. تمام چیزی که نیاز دارید عبارت است از شجاعت، تخیل و کمی پول.

زندگی در نمای نزدیک تراژدی است و در نمای بلند یک کمدی.

سؤال این است، زندگی کردن برای یک دلیل یا دلیلی برای زندگی کردن؟

مرد همان چیزی است که زن از او می سازد در حالی که یک زن خودش، خودش را می سازد.

نا امیدی مثل مواد مخدر است و ذهن انسان را به بی تفاوتی سوق می دهد.

مروری بر زندگینامه چارلی چاپلین

والدین او هر دو از بازیگران سالن موسیقی بزرگ لندن بودند. وقتی پدر چارلی برای رفتن به نیویورک از همسرش جدا شد،هانا چاپلین سعی کرد موقعیت خود را در تئاتر لندن تثبیت کند، اما متأسفانه صدایی قوی نداشت و بیشتر در اجرای پانتومیم متبحر بود. چارلی چاپلین بعدها اعتراف کرد که هنر پانتومیم را از مادرش فرا گرفته است. اما متأسفانه مادر چارلی به جنون مبتلا شد و فرزندانش مدام از خیریه ای به خیریه دیگر سرگردان بودند. همین آوارگی و شهر گردی های او تأثیر زیادی در شکل گرفتن شمایل «ولگرد» مهربان و معصوم که در اکثر فیلمهایش میبینیم داشت.چارلی به طور رسمی از سن 8 سالگی وارد کار تئاتر شد. در 18 سالگی با تور کمدی مشهور "فرد کارنو" به آمریکا رفت. "مک سنت" یکی از کارگردانهای مشهور کمدی که اجرای او را در نیویورک دیده بود از چارلی دعوت به همکاری کرد و به این ترتیب چارلی با شرکت "کی استون" قرارداد بست. اواخر سال 1914 از این شرکت جدا شد و برای استودیوی ایسانی 15 فیلم را کارگردانی کرد. سال 1916 شرکت فیلم موچوال با چاپلین قرارداد بست و در مدت 18 ماه وی 12 فیلم بلند کمدی برای آنها ساخت که یک رکورد تازه در تاریخ سینما محسوب می شد. چارلی در فاصله سالهای 1917 تا 1919 دو کار بسیار مهم انجام داد. اول شرکت فیلم سازی خودش را تاسیس کرد و دیگر اینکه در مقابل سیستم قدرتمند هالیوود با همکاری تنی چند از بازیگران مشهور آن دوره اتحادیه هنرمندان را تاسیس کرد که ضامن استقلال او از سینمای هالیوود بود. به این ترتیب توانست در دل سینمای طنز به واکاری بسیاری از مسائل اجتماعی و سیاسی آن دوره نیز بپردازد که اوج آنرا در فیلم "عصرجدید" شاهد هستیم. سرانجام وقتی نمایش فیلم "لایم لایت" به لندن رفت دیگر به آمریکا بازنگشت. او سالهای آخر عمر خود را در کشور سوییس گذراند و 25 دسامبر 1977 هنگام خواب از دنیا رفت.

 

 

 

نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش

ژرالدین دخترم:

اینجا شب است٬ یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن٬ به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم . من از تولیسدورم، خیلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند.
تصویر تو آنجا روی میز هست . تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزلیزه" میرقصی . این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بینم.
شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد٬ در گوشه ای بنشین ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدین من چارلی چاپلین هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم . قصه زیبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بیدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پیرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رویای دختر خفته ام . رویا می دیدم ژرالدین٬ رویا.......

رویای فردای تو ، رویای امروز تو، دختری می دیدم به روی صحنه٬ فرشته ای می دیدم به روی آسمان٬ که می رقصید و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بینی؟ این دختر همان دلقک پیره .

 

اسمش یادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟




............. تو مرا نمی شناسی ژرالدین . در آن شبهای
دور٬ بس

 

قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . این داستانی

 

شنیدنی است‌:

 

 

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد .این داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد بی خانمانی را چشیده ام . و از اینها بیشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آید ٬ از تو حرف بزنیم . به دنبال تو نام من است:چاپلین . با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند ٬ خود گریستم .

ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی
٬ تنها رقص و موسیقی نیست .
نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بیرون میایی
٬ آنتحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬
حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار . به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام ٬ فقط این نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای
دیگرت باید صورتحساب بفرستی .

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی یکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب
نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟


اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجویی لازم نیست . این نیازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی یافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم
٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

 


آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
 

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .


بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش
باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر

نخواهد کرد.....

 

 

دانلود فیلم های معروف چارلی چاپلین از اینجا

 

 

منبع:جیم